تبليغاتX
عشق افسانه شد - پاییز

عشق افسانه شد

کاش  چون پاییز بودم ...کاش  چون پاییز بودم ...کاش چون پاییز  خاموش و ملال  انگیز بودم ... برگهای آرزو هایم  یکایک زرد میشد ...آفتاب دیدگانم سرد میشد ...آسمان سینه ام  پر درد میشد  ...ناگهان اندوهی به جانم چنگ میزد  ...اشکهایم همچو باران دامنم را چنگ میزد           

ظاهرا دارم به جنون کشیده میشم .همیشه یه احساس  دو گانه به غم داشتم .هم ناراحتم میکنه هم یه جورایی شادم میکنه .ناراحتیش که معلومه چرا ولی  شادی غم برای اینه  که آدم رو به خدا نزدیک   ونزدیکتر میکنه شاید هم چون خیالم راحت میشه حداقل احساساتم توی این  بیتفاوتی که انسانها دچارش شدن از درونم پاک نشده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت1:40 بعد از ظهرتوسط علی | |