تبليغاتX
عشق افسانه شد

عشق افسانه شد

حافظ و عتابش به رياكاران
 ...و قلندرانه پرده از پلشتي‌هاي اين دنياي رونده و چرخ دونده کنار می زندکه:

تكيه بر اختر شب دزد مكن كين عيار                    تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت              حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

اما حافظ در روزگار خويش كه رياكاران بر خر مراد نشسته و بر طبل نفاق مي‌كوبند را به درستي شناخته و با نگاه عميق و عرفاني خود، آن را هم مانعي بر سر معاشقه با حضرت دوست مي‌داند و هم آفتي در مناسبات اجتماعي.
بنابراين، خود را از هم‌صحبتي با اهل ريا دور مي‌كند و صراحتا مي‌گويد:
من و هم‌صحبتي اهل ريا دورم باد                       از گرانان جهان رطل گران ما را بس
واعظان دروغين را كه بر منبر وعظ آن مي‌گويند و در خلوت خويش نه آن مي‌كنند، عتاب مي‌زند:
واعظان كين جلوه بر محراب و منبر مي‌كنند           چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند
گوييا   باور          نمي‌دارند     روز    داوري             كاين همه قلب و دغل در كار داور مي‌كنند

با كمي دقت در ابياتي كه حافظ شيرين سخن در مذمت ريا مي‌گويد، درمي‌يابيم كه لسان‌الغيب به شدت از .... 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت1:56 بعد از ظهرتوسط علی | |

 به بهانه ی سال جهانی مولانا :

                                  از رينولد نيكلسون، دانشمند، خاورشناس، اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پرگهر افكار وي، مي‌پرسند كه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي‌‌؟ وي در پاسخ گفت‌: من حيفم آمد مردم انگلستان (مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!مولوي، متفكر بزرگ ايراني و انديشمند بلندآوازه ای كه شوريدگي را بر تعصب و خشك مغزي شورانده و گهرهاي فراواني را از معرفت و دانش و دانايي در پيمانه داستان و شعر و سخن نغز پيمانده و به فراخور تمناي هر مخاطبي، عشق را پيشكش مي‌كند، بر بلنداي كلمه ايستاده و عالميان را از بدحال و خوشحال خطاب مي‌كند و بي‌ آن كه در قيد اين بماند كه چه برداشتي از او مي‌كنند و هر كسي به چه ظني بر ساحل درياي انديشه‌اش مي‌نشيند، خود و آبروي خود را (!) بر جانان عرضه مي‌كند.
هنوز جاي اين پرسش باقي است كه به راستي، مردمان زمانه از سست عنصران دلشان نگرفته است و مولوي‌وار اين نمي‌خواهند؟
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت    شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر   كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

              

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت1:55 بعد از ظهرتوسط علی | |

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط علی | |

کاش  چون پاییز بودم ...کاش  چون پاییز بودم ...کاش چون پاییز  خاموش و ملال  انگیز بودم ... برگهای آرزو هایم  یکایک زرد میشد ...آفتاب دیدگانم سرد میشد ...آسمان سینه ام  پر درد میشد  ...ناگهان اندوهی به جانم چنگ میزد  ...اشکهایم همچو باران دامنم را چنگ میزد           

ظاهرا دارم به جنون کشیده میشم .همیشه یه احساس  دو گانه به غم داشتم .هم ناراحتم میکنه هم یه جورایی شادم میکنه .ناراحتیش که معلومه چرا ولی  شادی غم برای اینه  که آدم رو به خدا نزدیک   ونزدیکتر میکنه شاید هم چون خیالم راحت میشه حداقل احساساتم توی این  بیتفاوتی که انسانها دچارش شدن از درونم پاک نشده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت1:40 بعد از ظهرتوسط علی | |